تبليغاتX
عطر ریحان

خسته ام خیلی خسته ام

امتحانات که تموم شده بود و ما هم برای ثبت نام و حذف و اضافه تلاش می کردیم تا بازم مثل ترم قبل بیشترین کلاس مشترک رو با هم داشته باشیم اما این اخرین ترمی بود که ما با هم بودیم چون هستی ترم آخرش بود و منم برای نظام وظیفه چند واحدی نگه داشتم ( تا دیر تر مشمول بشم و بتونم کنکور بدم ) پس من حالا حالا ها بودم بعد از این پروسه هم دیگه نزدیکای عید نوروز بود عید 86 ما هم در تکا پوی استقبال از نوروز اسفند ماه 85 هستی و مادرش برای اولین بار امدن به شهر ما ( البته من و هستی چندین و چند بار رفته بودیم شهر ما اما نه با مادر هستی ) هستی زنگ زد به من و قرار گذاشتیم و منم رفتم دنبالشون چون می خواستن خرید عید کنن از پاساژ به اون پاساژ می رفتیم وای که هستی و مادرش چقدر سخت خرید می کردن منکه دیگه اخراش داشتم سینه خیز می رفتم از بس خسته شده بودم با رو در بایستی هم که داشتم روم نمی شد بگم هستی هم ک این قضیه رو فهمیده بود هی به من می خندید کلا هستی دختر خوش رویی بود و همیشه راحت می خندید هنوز طرز خنده ش و صدای خندش رو خوب به یاد دارم یادمه اون شب برای هستی یه روسری قهوه ای خریدم هستی هم کلی خوشحال شد اصولا هستی خیلی از هدیه خوشش می اومد و استقبال خیلی خوبی از قضیه داشت و البته خیلی هم پر خرج بود خیلی زود به زود خرید می کرد و خیلی به ظاهرش می رسید خوب اون شب ما نیمه شب بیرون بودیم دیگه اون موقعه هم مغازه ها بستن و گر نه ما هنوزم بودیم اخر شب هم سه تایی رفتیم تا شام بخوریم برای اینکه یه هوایی هم تازه کرده باشیم شام رو گرفتیم رفتیم بیرون خوردیم وسط یه میدون یه نیمچه فرشی که صندوق عقب ماشین بود ولو کردیم و نشستیم هیچ کسی تو خیابونا نبود هوا خیلی هم سرد بود من نمی دونم چرا توی اون هوای سرد تصمیم گرفتیم بیرون شام بخوریم من و هستی با هم خوردیم و مادر جون هم تنهایی مشغول شدیم نوشابه هم داشتیم اما لیوان نداشتیم هستی هی می خندید به این اوضاع از شدت سرما نفهمیدیم چی خوردیم بعدش هم که مادرجون و هستی رفتن خونه دوستشون که شهر ما بود . یه شب دیگه هم بعد از این ماجرا اومدن هستی به من گفت بیا من گفتم خودم میام بدون ماشین هستی ناراحت و تقریبا با من قهر کرد منم برای بدست اوردن دلش ماشین بردم اما بهش نگفتم بعد از یه ساعتی چرخیدن تو پاساژها و قیافه گرفتن هستی برای من وقتی خواستیم بریم و گفتن تاکسی بگیریم من گفتم ماشین اوردم که هستی خوشحال شد و من و تحویل گرفت هنوز راه نیوفتاده بودیم که پدر هستی زنگ زد و گفت هر کجا که هستین من میام دنبالتون من و هستی حالمون گرفته شد چون می خواستیم با هم بریم مادر هستی هم گفت فقط من با شما میام و هستی همکلاس ش که اینجاست با اونا میاد من همیشه مادر جون به خاطر این همه لطفی که به ما داشت خیلی دوست داشتم خیلی زیاد مثل مادر خودم ما برای اینکه تو راه هم دیگه رو نبینیم تا قضیه ضایع نشه بین راه یه جایی ایستادیم و استراحت کردیم فکر کنم وقتی رسیدیم ساعت 12 شده بود و پدر هستی براش نگران شده بود که تقریبا نزدیکای خونه اش بودیم که به هستی زنگ زد گفت رسیدم . کلا اون دو دفعه خیلی خوش گذشت به من و هستی یکی از اخلاق های هستی که من خیلی دوست داشتم این بود که همش از خاطراتش حرف می زود و از روز مرگی هاش من هم فقط گوش می دادم خیلی با اب و تاب هم تعریف می کرد با اون صدای جالبی که داشت و ادا هایی که از خودش در می اورد من و مجذوب خودش می کرد . شاید کمتر گفته باشم شایدم اصلا نگفته باشم اما هستی خیلی من و دوست داشت و خیلی به ابرازه علاقه می کرد شاید من همیشه صبح ها با صدای زنگ هستی از خواب بلند می شدم من و هستی از یه الفاظی اختصاصی برای ابرازه علاقه استفاده می کردیم که فقط خودمون می فهمیدیم من هستی یه زبون هم داشتیم که شاید بعضی از اون ها رو من هنوز استفاده می کنم ( باشه = باجه - خدا حافظ = خدا فیس – شما = شوما – حرف تعجب = نه نه والا – به جهنم = گور سیا و خیلی چیزای دیگه ) قبل از عید من هم یه بار رفتم شهر اونا هستی کلی به عیدی داد خیلی خوشحال شدم و بازم مثل همیشه اونا برای من خیلی با ارزش بودن خیلی زیاد جزو با ارزش ترین های مادی و معنوی من خوب چون من هم می خواستم برم مشهد فکر کنم 5 یا 6 عید گولش زدم و گفتم من عیدی و سوغاتی رو بعد از زیارتم برات میارم التبه گول که نه چون همون کارم براش کردم اون موقعه چیزی بهش ندادم اون موقه ها بود که دیگه هیچ مانعی بین من وهستی وجود نداشت و ما برای هم بودیم شاید همون موقعه ها بود که من هستی کم کم عاشق هم شده بودیم نمی دونم شایدم نشده بودیم اما من هستی رو تا بی نهایت دوست داشتم. سال 85 با تمام زشت و زیباش تموم شد نوروزی که من و افسانه و خواهر کوچکتر افسانه و خالم سر سفره هفت سین بودیم اما 365 روز بعدش خیلی چیزا عوض شده بود شاید حتی خودم 365 روز بعدش من هستی با هم خوش بودیم و خبری از اون دختر معصوم نداشتم من افسانه رو دوست نداشتم اما خیلی عذاب وجدان داشتم خیلی شب ها با وجود اون خواب نبرد و خیلی شب ها خیلی براش گریه می کردم وقتی دست نوشته هاشو می خوندم وقتی شعر هایی که برای من گفته بود وقتی اخرین صحنه ازش رو یادم می اومد دیونه می شدم کسی که در اخرین روز ها با تمام مظلومیتش رفت تا من خوش باشم اخه با تمام اخلاق هایی که داشت عاشق من بود عاشقم (یکی از شعر هایی که برای من گفته بود یه چهار بیتی این بیت اخرش : شب و روز و ستاره من --- اوست تنها پریزاده من ) خوب حالا دیگه سال نو بود سال 86 من هستی سر تبریک سال نو با هم کری داشتیم که از نظر من - من پیروز شدم چون با تحویل سال نو من یه پیام کوتاه به هستی دادم اما هستی به من زنگ زد اما پیام من زود تر رسید به همین خاطر من گفتم من بردم و من زود تر بهت تبریک گفتم .

 

باز هم قلبي به پايم افتاد

باز هم چشمي به رويم خيره شد

باز هم در گير و دار يك نبرد

عشق من بر قلب سردي چيره شد

باز هم از چشمه لبهاي من

تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروي در خواب شد ، در خواب شد

بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز

خود نمي دانم چه مي جويم در او

عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 15 خرداد1387 ساعت 2:32 موضوع | لينک ثابت


روز میلاد هستی

یکی از مشکلاتی که من و هستی برای ازدواج داشتیم این بود هستی فقط 24 روز از من کوچیکتر بود و این فشردگی باعث این می شد که من برای رسیدن به اون بیشتر تلاش کنم بیشتر از اون چیزی باشم که در اون سن به سر میبرم چه جوری بگم از یه دختر بیست ساله شاید انتظار ازدواج می رفت اما از یه پسر بیست نمشد انتظار داشت که هم سربازی رفته باشه هم درس ش رو تموم کرده باشه (اونم کارشناسی) هم شغل ثابت داشته باشه هم خونه ماشین داشته باشه ( اولویت اکثر دختر خانوم ها برای ازدواج(دو مورد آخر)) به همین خاطر من باید تلاش بیشتری می کردم و هستی هم صبر بیشتری بگذریم بیست بهمن روز میلاد هستی بود خوب طبق معمول من باز رفتم شهر شون البته از چند روز قبلش در تکا پوی هدیه خریدن برای هستی بودم تازه دو تا جشن هم در انتظار بود یکی تولد هستی و دیگری جشن عشاق ( ولن تاین ) خوب من چیزی براش گرفتم که هم نداشته باشه هم شکیل باشه و هم با اون به یاد من بیوفته خوب منم یه شیشه عطر شکیل براش گرفتم با یه عطر دخترونه خیلی خوش بو اینجوری هر جای دیگه اگه همون بو یا شبیه اون رو استشمام می کرد حتما به یاد من و شب تولدش می افتاد و برای روز عشاق هم دو تا عروسک سنجد با مو های قرمز گرفتم با یه مجسمه گرفتنش یه درد سر داشت کادو کردنش یه دردسر دیگه آخه من می خواستم همه چیز عالی باشه اون شیشه عطر شبیه گل رز باز شده بود داخل یه جعبه چوبی خوب من اون شیشه عطر رو داخل جعبه اش گذاشتم و روش رو پر از گل های رز نیمه باز پر کردم جوری که دیگه شیشه عطر پیدا نبود بازم بگذریم من اون شب رفتم سر کوچه شون و منتظر موندم تا قسمتی از خانواده هستی بیان وقتی اومدم رفتیم یه رستوران اما یه رستوران دیگه این یکی خیلی شیک تر از اون رستورانی بود که برای جشن تولد من رفتیم اما خوب من که شهر اونا رو بلد نبودم وگر نه منم همون جا میبردموشون در حالی که اونا خودشون اونجا رو انتخاب کرده بودن وقتی نشستیم من برای اینکه کم نیارم به شوخی به هستی گفتم شما چرا کلاه سر من گذاشتین جشن تولد من رفتیم رستوران خیلی خوب اما تولد تو اومدیم یه رستوران اشغالی بعدش هم همه با هم خندیدم (چون شوخیه جالبی بود) بعد صرف شام من هدیه هستی رو بهش دادم و اونم خیلی خوشحال شد بعدش هم طبق معمول همیشه می رفتیم بیرون همون جای قبلی اون دیگه پاتوق ما شده بود اون شب هم مثل شب های دیگه خیلی خوش گذشت بی نهایت خوب بود .

راستی هستی هم برای من روز عشاق یه تابلو خریده بود که این شعر روش نوشته شده بود اسم شعر افسوس - از فریدون مشیری:

گفتی که: 

« چو خورشید، زنم سوی تو پر،

چون ماه، شبی می کشم از پنجره سر!»

اندوه، که خورشید شدی،

تنگ غروب!

افسوس، که مهتاب شدی

وقت سحر! 

من این تابلو رو خیلی دوست داشتم به همین خاطرم جاش دقیقا بالای میز کارم بود و با یه چرخش 30 درجه ای سر به بالا می شد دیدش و پشت تابلو یه چیزایی نوشتم که یادم نیست چی بود چون الان دیگه اون تابلو اینجا نیست  فقط متن شعر خیلی خوب یادم مونده الان فکر کنم یکسالی هست از اون تابلوی دوست داشتنی فقط میخی که اون رو نگه داشته بود مونده .انگار رفتم جاده خاکی قرار بود از خوشی های اون شب بگم راستی هستی هم موقعه رفتم به خونه دو جعبه کیک خرید که یکیش برای خودشون تو خونه و یکیش هم برای من و خانوادم تازه کیکش خیلی خوش مزه بود . اونجایی که رفتیم کیک بخریم کنارش بیمارستانی بود که مادر جون اون جا گوشش رو عمل کرده بود یاد کمپوت اناناس هایی افتادم که هستی اون روزا برام می اورد ( از کسانی که به دیدن مادرش می اومدن و کمپوت می اوردن ) خوب اون شب هم با تمام زیبایی هاش تموم شد.

یاد یه جمله ای افتادم :"اگر می دونستیم زمان کنار هم بودمون محدود محبتمون به هم نا محدود می شد "

 

 

نگاه میکنی و من ز شوق میمیرم

شبانه های مرا میشود سحر باشی و میشود از این نیز خوبتر باشی

تداوم من ودریا و آسمان با تو همیشگی ست

اگر هم تو رهگذر باشی نیازمند تو ام مثل زخم لب بسته

خوشا تر انکه تو گهگاه نیشتر باشی

غروب و سوختن ابر و من تماشایی ست

ولی مباد تو این گونه شعله ور باشی

 ببین چه دلخوشی ساده ای

همینم بس که یاد من به هر اندازه مختصر باشی

 چقدر دفترکم رنگ و روح میگیرد

تو در حواشی این متن هم اگر باشی دوباره جذبه به پرواز میدهد شعرم

کبو تران مرا گر تو بال و پر باشی نگاه می کنی و من ز شوق می میرم

همیشه بهر من ای چشم خوش خبد باشی من عاشق خطری با تو ام

خوشا آن روز که بی دریغ تو هم عاشق خطر باشی


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 8 خرداد1387 ساعت 23:39 موضوع | لينک ثابت


پر ماجرا ترین تولد زندگیم

هفتم یا هشتم دی بود که هستی به من پیشنهاد داد تا تولدم رو زود تر بگیرم چون تولد من دقیقا بین چند تا از امتحانای سخت ترم ما بود حرف هستی که منطقی هم بود رو قبول کردم درست یادم نیست چهاردهم یا شونزدهم دی (تولدم 26 دی ) ما جشن تولد گرفتیم اون روز که من برای اولین بار جلو یه هستی کت و شلوار پوشیده بودم رفتم شهرشون نزدیکای غروب رسیدم وقتی رسیدم اون ها داشتن می رفتن رستوران آخه من دنبال جای پارک برای ماشین می گشتم اونا زودتر رفتن تا اماده بشن برای یه جشن تولد 4 نفره هستی مادرجون خواهرجون و من خوب من وقتی یه جای مناسب برای ماشین پیدا کردم رفتم تا به اونا ملحق بشم اما قبلش رفتم شیرینی فروشی که دقیقا کنار رستوران بود و اونجا درست یادم نیست دوتا یا یک جعبه کیک خریدم برای جشن تولد خوب من که رفتم داخل رستوران یه چرخی زدم تا اونا رو پیدا کنم وقتی هستی من و دید به من خندید چون من و تو کت و شلوار می دید براش تازگی داشت بعدش هم که نشستم کنار هستی با زاویه نود درجه خواهر جون هم که رو بروم و مادر جون هم کنارش بعد از یه مشورت هر کسی یه چیزی سفارش داد و بعد از صرف غذا ما کیک ها رو باز کردیم اما کسی میل نداشت و بعد هم بهترین قسمت اون یعنی هدیه گرفتن هر کسی هدیه خودش رو داد که من از همه بیشتر هدیه هستی رو دوست داشتم خیلی هم دوستش داشتم بعد هم بد ترین قسمت اون رسید یعنی پرداخت صورت حساب بعد هم که تصمیم گرفتیم بریم بیرون من و هستی دوتایی به همین خاطر مادرجون خواهر هستی رفتن خونه من و هستی تو اون شب سرد زمستونی رفتیم توی یکی از کوهستان های اطراف تا برف بازی کنیم اما چه اتفاقی افتاد برای ما تاریخی ما همین طور که داشتیم با ماشین توی برفا سرخ می خردیم تصمیم گرفتیم که دیگه از این جلو تر نریم چون عمق برف بیشتر می شد خوب به همین علت هم تصمیم گرفتیم بر گردیم اما برف بازی نکردن همانا ماشین توی برف گیر کردن همانا تازه کجا توی یه کوهستانی هیچ بنی بشری اونجا پیدا نمی شد هستی خیلی ترسیده بود و من هم هر چی بیشتر تلاش می کردم بیشتر فرو می رفتیم پام تا زانو میرفت توی برف من که خواستم خودم رو به جاده برسونم صد بار خوردم زمین ساعت تقریبا 10 یا 11 شب زمستونی بود خوب بعد از کلی تقلا زنگ زدیم امداد خودرو اونم گفت من داخل شهر هستم و تا اونجا 1 ساعت راه مادر هستی هم نگران شده بود و خیلی زود به زود زنگ می زد چون هستی از طرف پدرش محدودیت داشت نمی تونست تا اون موقعه شب بیرون باشه برای همین مادر هستی گفته بود هستی رفته خونه دوستش شب هم اونجا میمونه به همین خاطر این مشکل ما تا حدودی حل شده بود ما تقریبا 40 دقیقه صبر کردیم تا امداد خود رو اومد هستی هم که حالش خیلی بد شده بود اون یارو نزدیک بود ماشین خودش هم گیر کنه اما بعد از اینکه زنجیر بست مشکلش تا حدودی حل شد ماشین رو اورد بیرون فکر نکنم 30 متر هم ما رو بکسل کرد اما 40 هزار تومن از ما گرفت اما حالا نکته جالبش اینجاست که می خواست از ما اخاذی کنه اما وقتی من جلوش ایستادم و پول بیشتری بهش ندادم می گفت شما مشکوک هستین و ما شما رو باید بدیم دست پلیس خوب من هم خیلی ریلکس گفتم باشه چون اون ماشین ما رو از عقب بکسل کرده بود جلوی ماشین ها کاملا مخالف بود و برای ما طرف راه اصلی به همین خاطر من توی اون جاده پیچ در پیچ تند رفتم که اون تا امد به خودش بجونبه خیلی ازش دور شدیم آخه اگه کار ما به پلیس کشیده می شد فکر کنم پدر هستی سکته رو زده بود ( خدایی نکرده) بعدش که فاصله ما زیاد شد رفتیم تو یه جاده تاریک و چراغ های ماشین رو خاموش کردم که اونا اومدن و از ما رد شدن برای اینکه احتمال این رو دادیم که جلوم ایستاده باشن یه جاده 60 کیلومتری نرفتیم و برای اینکه از یه جاده دیگه وارد شهر بشیم تقریبا 250 کیلومتر راه رفتیم توی راه از یه جایی گذشتیم که دقیقا مثل جاده چالوس بود من و هستی می گفتیم ساعت 1 نیمه شب اومدیم شمال اما بعد از همه گرفتاری ها هستی ساعت 4 صبح رسید خونشون و این خاطره ای شد برای من برای جشن تولدم که تا اخر عمر فراموش نخواهم کرد

 

 

 

همه شب با دلم كسي مي گفت:«سخت آشفته اي ز ديدارش
صبحدم با ستارگان سپيد مي رود، مي رود نگهدارش»
من به بوي تو رفته از دنيا، بي خبر از فريب فرداها
روي مژگان نازكم مي ريخت، چشمان تو چون غبار طلا
تنم از حس دستهاي تو داغ، گيسويم در تنفس تورها، مي شكفتم ز عشق و مي گفتم:
«هر كه دلداده شد به دلدارش، ننشيند به قصد آزارش
برود؛چشم من به دنبالش، برود؛عشق من نگهدارش»
آه اكنون تو رفته اي و غروب سايه مي گسترد به سينه راه
نرم نرمك خداي تيره غم مي نهد پا به معبد نگهم
مي نويسد به روي هر ديوار، آيه هاي همه سياه سياه


 

نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 1 خرداد1387 ساعت 1:45 موضوع | لينک ثابت


روزگار قریب

خوب اره این چیزایی که من می نویسم تقریبا برای 17 یا 18 ماه پیش خیلی نزدیک خیلی نزدیک جوری که این اتفاقاتی که می نویسم هیچ جا یاداشت نکردم اما لحظه لحظه اون رو خوب یادم .اگر بخوام جزئیات اتفاقاتی که برای من و هستی افتاده رو بگم و بنویسم خیلی زیاد میشه اینجوری فکر کنم حوصله شما هم سر بره به همین خاطر سعی می کنم مختصر مفید بنویسم .

یه بار که من رفته بودم پیش هستی تا پروژه ش رو بهش بدم و مختصر توضیحی بهش بدم بارون شدیدی می اومد بر عکس همه روز ها هستی خیلی دیر اومد من هم زیر اون بارون شدید خیس خیس شده بودم جوری که از موهای جلوم اب چیکه چیکه می اومد وقتی با هستی روبرو شدم دوتایی با هم خندیدیم اخه من شده بودم موش آب کشیده اما بعدش من از هستی دلخور شدم که چرا من و این همه معطل کرده خوب اونم برای خودش دلیلی داشت چون تقریبا ظهر بود هستی برای من نهار هم اورده بود و مثل همیشه عالی بود . یه بار هم رفتیم کافی نت دوستش تا باهاشون برنامه نویسی اینترنتی کار کنم اون شب هم خیلی خوب بود اونجا یه اموزشگاهی بود که هستی فکر می کرد خانوم مدرس اونجا فامیلشون و هی خودش رو قایم می کرد وقتی که من این اطمینان رو بهش دادم که بهترین مقامی که خانوم های فامیل تو دارن سبزی خورد کنیه خودشم وقتی یه کم فکر کرد به همین نتیجه رسید و بی خیال شد . یه شب هم رفته بودم که کامپیوترشو بیارم تا درست کنم اونم نامردی نکرده بود همه چیزایی که نمی خواست من بدونم رو پاک کرده بود خوب من هم طبق اصول حرفه ای خودم باید می دونستم که چه چیزایی رو پاک کرده یه برنامه ریکاوری ریختم و همه چیز برام روشن شد البته اون همه چیزی که میگم روشن شد هیچی بود به غیر یه چند تا عکس خانوادگی چیزی نبود هستی از وجود چنین برنامه ای خبر نداشت و وقتی که فهمید خیلی ناراحت شد و خیلی با من دعوا کرد اون موقه ما تو اتوبوس بودیم که من در جوابش یه کاری کردم که اصلا روم نمیشه بگم من چه کار اشتباهی کردم اما وقتی پیاده شدیم با هم قهر بودیم من رفتم تا برگردم خونه و اونم بره خونشون اخه خیلی وقتا من اون و تا شهر شون می رسوندم و خودم بر می گشتم خوب وقتی من سوار ماشین شده بودم و منتظر راننده بودم دیدم هستی در کمال بزرگواری کنارم ایستاده و من و بدرقه کرد . البته هستی دوبار کامی رو به من داد تا درستش کنم . یه بارم هم با هم رفتیم رستوران تا منتظر بمونیم تا مادر جون هم بیاد یه پیتزایی خوردیم به یاد ماندنی آخه پیتزا رو سرخ کرده بودن تا چند وقت از بو و اسم پیتزا متنفر بودم بعد از کلی ور رفتن با اون اخرش هم نتونستیم بخوریمش بعدش هم که رستوران تعطیل شد و ما رو کردن بیرون البته محترمانه بعد هم که مادر جون اومد و رفتیم بیرون یکی از اون شب هایی هم که دوتایی رفته بودیم بیرون جاده تاریک بود و رفتیم رو یه سنگ بزرگ ماشین دقیقا یه چند سانتی رفت بالا با یه سرعت بالا بعد از چند ثانیه هستی شیشه رو پایین کشید تا هوا عوض بشه دیدیم بوی زیاد بنزین میاد وقتی زیر ماشین رو دیدم زیر ماشین سر تا سرش پاره شده بود با یه شکاف عمیق باک بنزین هم سوراخ شده بود و ازش بنزین می اومد من هم برای اینکه بنزین تموم نکنم با سرعت هر چه تمام هستی رو به خونشون رسوندم اون موقه هستی خیلی ترسیده بود و نگران برای اینکه من چه جوری ماشین رو برسونم خونه خوب از اونجایی که ماشین دوگانه سوز بود من رفتم و گاز زدم بعدش هم که رسیدم شهرمون باک خالیه خالی شده بود بعد هم به کمک دوستم درستش کردم البته فقط باک و (اون رو با چسب دو قلو چسبوندم و هنوزم همون چسب های اون شب بهش) از اون جایی که رابطه من و افسانه تموم شده بود رابطه من و هستی خیلی زیاد و غیر قابل توصیف شده بود اون موقه تلفن هم به خاطره .../600 هزار تومن قطع بود پدر من هم برای ادب کردن من این پول رو پرداخت نکرد این روزا من خیلی کارت تلفن مصرف میکردم بعدش هم رو اوردم به مخابرات ( اون کارت ها رو یادگاری نگه داشتم نزدیک 70 یا 80 تا میشه البته این مصرف شاید 3 ماه من بود ) خوب اون روزا من خیلی چیزا تو وبلاگمون برای هستی می نوشتم تو مگورم شاید خیلی از احساساتم رو اونجا براش بیان می کردم هستی هم برای نوشته های من کامنت می ذاشت و بعضی موقعه ها هم اون برای من می نوشت همون موقه ها بود که من به این نتیجه رسیدم که هستی برای دروغ مگورم به اندازه کافی متنبه شده به همین خاطر به هستی گفتم به سلیقه خودت یه وبلاگ درست کن می خوایم کوچ کنیم فکر کنم اونم خوشحال شد و هستی این وبلاگ رو به راه انداخت و این اسم رو اون انتخاب کرد هم نفس اخه من و هستی هم نفس هم بودیم و اون ام هم اول اسم منه دنباله هم نفس راستی برای اینکه دوستامون موقه چت کردن و این حرفا مزاحم نشن باز به هستی گفتم دو تا ای دی درست کنه به سلیقه خودش خوب اونم درست کرد که یکی از اون ای دی ها هم نفس بود یکی دیگه از دلیل هاشم شاید این بود که اسم وبلاگ ما شد هم نفس و من تمام مطالب اون وبلاگ رو به هم نفس منتقل کردم بعدشم هم اون رو پاک کردم یکی از دلایلی که مگورم پاک شد این بود که اون شبی که من و هستی رفته بودیم کافی نت دوست هستی من اون وبلاگ رو اونجا باز کرده بودم به همین خاطر دوست هستی کنجکاوی کرده بود و ادرس رو پیدا کرده بود و هستی از این اوضاع اصلا راضی نبود پس ما هم پاکش کردیم اون موقه بود که هم نفس متولد شد اواخر پاییز 85 .

اینم از پاییز 85 که فکر کنم تموم شد اگه چیزه دیگه ایی بهش اضافه نکنم.

 

عمــق چشــــمان پـــــر از تنهاييـــــم را ديــد و رفت

ســــنگدل، بـــــر آرزوهـــاي دلــــم خنديــــد و رفت

عاقبـــــــت گفتـــــــم بـــــــه او راز دل ديــــــوانه را 

مـــن كه گفـــتم دوستـــش دارم، چـرا رنجـيد و رفت؟

ماهــــي در تنــگ زنــــداني شده، حــــــرفي بــــزن 

از همــان تـــوري كه از دريــــا تو را دزديد و رفت 

"شـــعله ي ايـــن شمــــع آتش مــي زنـد بر جان تو" 

عاقبــــت پــــروانه اي ايـــــن جمله را نشنيد و رفت 

آه! اين تصويـــر در آييـــنه تكــــراري شــــــده است 

باز هم اشــكي به روي گــــونــه اش لغـــزيد و رفت

"از چه رو بغض و غرور و قلب من با هم شكست؟" 

عاشــقي دلسوختـــــه اين نـــكته را پرســــيد و رفت  

اي خــــــدا! از آدمـــــــيزاد زميـــــــــني در گــــــذر 

آن كه از باغ بهشتت سيــب سرخــــي چـــيد و رفت

غـــرق در رويــــــاي تو بــــودم كه پــــلكم بسته شد

يـــك فرشــــته آمــــد و روي مــرا بــــوسيد و رفت….


 

نوشته شده توسط محمد در شنبه 28 اردیبهشت1387 ساعت 23:41 موضوع | لينک ثابت